به روز شده در: ۲۹ آبان ۱۳۹۸ - ۱۸:۰۳
کد خبر: ۲۷۸۳
|
تاریخ انتشار: ۱۴ تير ۱۳۹۵ - ۰۹:۴۳
بازخوانی گفتگو با حضرت آیت الله ملک حسینی ( ره ) :
تایک شب دیگر هم ماندیم . اصلا دوست نداشتم که به خاطر من زن و بچه مردم تحت فشار مامورین قرار گیرند. شب سوم بالاخره ماشینی که از اهالی زرقان فارس برای ما تدارک دیده بودند ساعت 3 بعد از نیمه شب و از سمت زرقان به سمت شیراز آورد.
 خبردنا  - عادل علیبازی *: بازخوانی تاریخی گفتگوهای انجام شده در نشریات و رسانه های استان که مسئولیت سردبیری یا سرپرستی در آنها را داشتم و با سالهای قبل بر می گردد می تواند هم یادآور خاطرات آن روزها باشد و هم با توجه به رشد فضای مجازی و فراگیر بودن مخاطبان آن می تواند برای عزیزانی که این مصاحبه ها را نخوانده اند ضمن اطلاع رسانی در نوع خود جالب باشد .

این سلسله مطالب را با انتشار گفتگوی اختصاصی نشریه استانی روزنامه " اعتماد ملی " با حضرت آیت الله ملک حسینی ( رحمت تعالی علیه ) آغاز می کنیم .

این گفتگوی خواندنی در نشریه استانی "اعتماد ملی " مورخ 3اسفند 87 منتشر شده است که در چند بخش در " خبردنا " مجددا منتشر می شود .

خالی از لطف نیست که بدانید این گفتگو یکی از معدود مصاحبه های حضرت آیت الله ملک حسینی (ره) پس از اصرار فراوان ما و همراهی ویژه مهندس ملک حسینی ( پسر بزرگوار حضرت آیت الله ) و البته صبر و متانت مثال زدنی آن عزیز سفر کرده در چند ساعت و بیش از چهار صفحه روزنامه است که نکات خواندنی بسیاری دارد .

ضمن درخواست غفران الهی و رحمت واسعه برای حضرت آیت الله ملک حسینی (ره ) بخش دوم این گفتگوی خواندنی را با هم مرور می کنیم . بخش های بعدی آن در روزهای آینده منتشر خواهد شد .

*** روزی که امام را در سال 42 دستگیر کردند حضرتعالی کجا بودید. آیا از سوی رژیم تحت تعقیب بودید ؟


امام را در 15 خرداد 1342 دستگیر کردند و روز 16 سال 1342ماموران ساواک برای دستگیری ما به شیراز آمدند . آن روز مرودشت بودم سربازان کرد را فرستاده بودند شیراز (مدرسه خان ساعت 3 نصف شب ) و گفته بودند که ملک حسینی را اگر پیدا کردید کلکش را هم بکنید مهم نیست . سربازان کرد را به خاطر غائله جنوب که ضرغام پور به وجود آورده بود فرستاده بودند .

وقتی امام را دستگیر کردند که غائله بویراحمد تمام شده بود . یکی از افراد بی عاطفه و بی غیرت محلی که سم برای علی نوکر عبدالله خان فرستاده بود و آن هم در چایی به عبدالله خان داده بود ، خورده و مرده بود .

وقتی جنازه وارد وارد بهبهان شد ، به دارش زدند و پس از آن امام را دستگیر کردند به این دلیل بود که از این جریان خلاصی یافتند و رفتند به سراغ امام . گفتم که در مرودشت بودم طلوع آفتاب نشده بود که به منزل آیت الله اکبر روحانی که خدا رحمتش کند آمدند و گفتند که ساواک دنبال شما هستند . به مرودشت آمدند ، مرودشت محاصره نظامی شد ،

منزل خود را تغییر دادیم . یک سروان مویدی بود ، اهل کازرون بود ، نسبت به ما اخلاص داشت . فرمانده ژاندارمری کامفیروز و مرو دشت بود ، گفته بود که خدایا کاری کن که نتوانیم سید را دستگیر کنیم و اورا نبینیم چرا که اگر او را دیدیم بایستی دستگیرش کنیم در غیر این صورت برای خودمان بد می شود .

یکی از دوستان خیلی خوب ما به نام حاج نجف رحیمی که خدا رحمتش کند ساعت 10 صبح رفته بود داخل شهر و سروان مویدی را دیده بود . سروان مویدی به او گفته بود خدا کند که ملک حسینی را نبینیم و حاج نجف به او گفته بود که ملک حسینی دیشب به سمت تهران حرکت کرده است و الان ساعت 10 است احتمالا در راه مشهد است . سروان مویدی گفت : بگو به جان من گفت : به تاج اعلی حضرت قسم و سروان مویدی قسم او را باور کرد .

تایک شب دیگر هم ماندیم . اصلا دوست نداشتم که به خاطر من زن و بچه مردم تحت فشار مامورین قرار گیرند. شب سوم بالاخره ماشینی که از اهالی زرقان فارس برای ما تدارک دیده بودند ساعت 3 بعد از نیمه شب و از سمت زرقان به سمت شیراز آورد.

به منزل حاج عباس محمدی که از دوستان صمیمی بود آمدیم .کسی نمی دانست کجا هستم به جزء حاج حاج محمد زرقانی که همسایه ما بود .حاج عباس به او گفته بود .در یک اتاقی نماز می خواندیم و مطالعه می کردیم تا شب 28 صفر(یک ماه بود که متواری بودیم ).

پس از آن به سمت تهران حرکت کردیم .شب را در قصبه ای بین راهی سر کردیم تا صبح با اتوبوس به سمت تهران حرکت کنیم . سربازی موقع سوار شدن اسم ما را پرسید گفتم محمد تقی موسوی .

به تهران آمدیم در شمس الاماره ایستاده بودم که شیخی عرض سلام کرد گفتم شما ؟ گفت :محمدی سمیر هستم از شاگردان شما در مدرسه حجتیه ، ارادت دارم . گفت : اخوی شما سید ابراهیم از زندان آزاد شده است و ادامه داد : به مدرسه ما بیایید . استراحت کنید ، صبح هم در خدمتتان هستیم .

 این داستان در اواسط تابستان سال 1342 پیش آمد . امام نیز زندان بود عده ای هم آزاد شده بودند و سید ابراهیم اخوی ما نیز که زندانی بود آزاد شده بود . مدتی در تهران و مدتی هم در قم ماندیم .

یک شب خواب دیدم که علماء ایستاده اند حجاج بن یوسف ثقفی (عامل بنی امیه ) افتاده جلوی ماها ،چاق نبود ولی معلوم بود آدم ورزیده و قوی است . فحش ناموس به آخوندها می داد . در خواب صدای تک تک قلبم را می شنیدم . می گفت پدر سوخته ها مملکت ما در دست شماها باشه تمامتان را رگبار و مسلسل می بندم ، تکه پاره تان می کنم . نعوذ بالله فحشی به امیرالمومنین داد .

 به او گفتم خدا ما را آتش بزند با این جور غیرت ، این زندگی میشه برای ما که به امیرالمومنین توهین بشه و ما ساکت و آرام بمانیم . به او گفتم مرتیکه خبیث ، ملعون همه می دانند تو ناپاک هستی ، توهین به امیرالمومنین می کنی به خدا قسم یا نابودی تو یا نابودی من . گفت منو ببخش و معذرت خواهی کرد . گفتم راهی ندارد یا نابودی تو یا نابودی من .  یک خیز برداشتم و یک ضربه مشت محکمی به قلب اون زدم که خودم لذت بردم .

 همین طور تلوتلو می خورد و افتاد بر زمین و مرد . به حجاج گفتم بی شرف لعنتی اربابت عبدالملک مروان کشته شد و به غیر از کشتن تو هیچ راهی ندارم .

آقای محلاتی گفت : خدا خیرت بده خدا توفیقت بده ، ما را از شراین ملعون ناپاک راحت کردی . همان ایام بود که کندی رئیس جمهور آمریکا که ارباب شاه بود ترور شده بود و تعبیر خواب این بود که ما کشته نمی شویم و شاه را شکست می دهیم .

رفتم تهران ، پیش برادرم سید ابراهیم که تازه از زندان آزاد شده بود . صبح بود . سید ابراهیم رفته بود بازار که صبحانه بیاورد . الله اکبر دیدم سید ابراهیم دو تا ورقه دستش گرفته و گفت مژده ، مژده . گفتم برای چه ؟ گفت : رئیس جمهور آمریکا کشته شده . گفتم : او را کی کشته ؟ گفت : هاریس والد .

مردم به خیابان ها ریختند . هیچ وقت اینطور ندیده بودم و دوتا ورقه یکی روزنامه کیهان و یکی روزنامه اطلاعات بود که خبر کشته شدن رئیس جمهور آمریکا را چاپ کرده بودند در دست گرفته بودند . امام از زندان آزاد شد و مشرف شد برای قم .یک ماه در مشهد ماندیم و بعد آمدیم تهران مدرسه سپه سالار .

خادم مدرسه سپه سالار یک ترک بود . وقتی که من وارد شدم او نمی دانست که من وارد شده ام و خیال می کرد که من رفته ام شیراز . مامورین ساواک آمده بودند و از او سوال کردند ملک حسینی کجاست ؟ گفت اینجا نیست رفته اند شیراز . اگر می دانست انتقام می گرفت . وقتی مامورین رفتند خادم مرا دید گفت : آقا شما اینجا هستید ؟ مامورین آمده بودند و سراغ شما را می گرفتند . گفتم رفته اید شیراز ،

به خادم گفتم : رفته بودم مشهد و امروز آمدم شما اینجا نبودید گفت برای خاطر خدا بروید و برای من شر درست نکنید . گفتم : من تازه صبحانه خورده ام ، دیشب هم نخوابیده ام و الان میخواهم بخوابم . ساعت 1:30 بعد ازظهر ناهار می خورم ، میرم نارمک و دیگه رنگ اینجا را نمی بینم . مدتی در تهران سرگردان بودیم . تا اواخر سال 1342 بودیم که آیت الله رضوی (خدا رحمتش کند ) با شرف ترین عالم روحانی شیراز به ساواک فشار آورد و به ما رخصت دادند تا از اصفهان به شیراز بیاییم . سال بعد جانسون رئیس جمهور آمریکا شد .

  ***و بعد از آن امام تبعید شد ؟

امام سبب تحرکی در ملت شده بود . حکومت بهترین راه نجات خود را تبعید امام دانسته بود . وقتی امام آزاد شدند آن سال در قم ماندند و تدریس می کردند . ارتباط مردمی بیشتر شده بود . علمای اندیشمند نیز فعالیت می کردند .

سال بعد دوران ریاست جمهوری جانسون در آمریکا شروع شده بود . حکومت به این نتیجه رسیده بود که امام را تبعید کند . اول بار به آنکارا و سپس به بورسای ترکیه بردند . در سال 1341 این زمزمه به گوش ما می رسید که میخواهند امام را به ازمیر یا بورسا یا ترا بوزان ترکیه منتقل کنند منتها اذهان حکومت متوجه قائله جنوب بود و نتوانستند . سال بعد امام را به بورسا تبعید کردند . یک جو دیگری در ایران پدید آمد امام هم مدتی در بورسا بودند .

 آیت الله حکیم سفیر عراق در ایران را احضار کردند ، گفتند : چرا آیت الله خمینی در بورسا بماند ؟ چرا به عراق نیاید ؟ وقتی امام به عراق آمد آقا مصطفی پسرشان و یک مامور با او بود . آقا مصطفی نقل می کرد که وقتی وارد فرودگاه شدیم نه من و نه امام نمی دانستیم که به کجا وارد شده ایم و نمی دانستیم که مارا کجا برده اند ؟

ماموری که از ترکیه با ما آمده بود غیب شد و معلوم نشد کجا رفت . آقا مصطفی بعد از گشتن در شهر به امام گفت که در بغداد هستیم . امام فرمود که من دوستی در کاظمین دارم ، تاکسی بگیرید تا به منزل ایشان برویم و آنجا رفتند . کم کم خبر ورود امام در کربلا ، نجف و بغداد پیچید .

 علما و رجال روحانیت متوجه این مطلب شدند از کربلا آقای شیرازی امام را دعوت کردند . امام به کربلا رفتند . بعد از آن امام به نجف رفتند سالها در آنجا ماندند هم زمان در ایران هم حکومت هویدا بود که بهایی بود و پدرش هم بهایی بود که آلت دست امریکایی بودند و حدود 13 سال بر ملت ما در منصب نخست وزیری حکومت کردند .

 زمانی که امام در نجف بود همه مردم و علما به دیدن امام می رفتند و ایشان را زیارت می کردند .امام از سال 43 نجف بودند . در سال 57 از نجف به پاریس حرکت کردند . خواستند از نجف امام را به کویت ببرند که آنجا امام را راه ندادند و به این دلیل امام به سمت پاریس حرکت کرد .

 در زمانی که در نجف بود و امام را درمورد انتشار اعلامیه تحت فشار قرار می دادند . در آن زمان بنده را در روزهای مختلف به ساواک می بردند و سوال و جواب می کردند . در یک برگه نوشته بودند که آقای خمینی به ماموران ساواک گفتم که همه ریش سفید های قبایل محترم هستند و او را احترام می کنند و ریش سفید ما که همه ملل و اقوام برای او احترام قائل هستند نیز محترم است و باید بگویید آیت الله خمینی نه آقای خمینی . وقتی که مامور ساواک از من پرسیدند که آیا شما از مخالفین یا موافقین آقای خمینی هستید و می گفتند بنویس ، من گفتم یک کلمه نمی نویسم مگرر شما بنویسید آیت الله خمینی وگرنه نخواهم نوشت . نوشتند آیت الله خمینی .

نوشتم که من انسان مستقل الفکری هستم و با مقام شامخ روحانیت موافق هستم در امور سیاسی هم وارد نیستم و مداخله ای ندارم . بدیهی است چون آیت الله خمینی استاد اینجانب است و احترام استاد واجب است برای ایشان احترام و شخصیت و ارزش قائل هستم و گفتم که ایشان شخصیت بزرگی است و او می خواهد که ملت ایران در ظل دولت قران و ولی عصر صاحب الزمان باشد و اداره شود و قصد هوا و هوس و ریاستی در کار نیست و می خواهند مردم با آیین و سنت پیغمبر تربیت بشوند و مردم شیعه خالص بار بیایند .

صدام نیز آن زمان نوکر مخلص آمریکایی ها بود و احمد حسن البکر ، صدام را فرستاده بود تا امام علیه دولت ایران اعلامیه ای بنویسد امام گفته بود شما مخالف با دین و روحانیت هستید .

 در آن زمان که صدام نخست وزیر احمد حسن البکر بود که بعدا نیز خود صدام ، احمد حسن البکر را ترور کرد . از همین یاسوج هم می دانم کسانی که برای زیارت به عراق رفته بودند به خدمت امام رفتند . نامه ها و اعلامیه های امام از همین طریق و اهل علم به ایران می آمد و بعد در کشور تکثیر می کردند و به مردم می دادند . به ساواک هم می فهمید و تعقیب می کرد .

 چند بار به مدرسه خود ما نیز ریختند و بهانه شان همین بود که اینها اسلحه و تفنگ فراهم می کنند . برای عشایر می فرستند تا شورش کنند .

*** مطالب اعلامیه ها چه بود ؟


عمده مطالب اعلامیه ها علیه حاکمیت کفر استعمار گر و آمریکا بود که حیثیت ایران و ملت ایران را مورد مخاطره قرار داده بودند و کشور را به فساد کشیده بودند . بنده را نیز در خلال همه این کارها چندین بار به شهربانی و ساواک بردند .اشخاصی به نام سرهنگ سلطانی و سرتیپ پهلوان مارا می بردند . پرسشهایی از ما می کردند ، گاهی اوقات هم می ریختند و عده ای را نیز می بردند و از جمله آنها آقای حسینی امام جمعه محترم یاسوج یکی از آنها بود .




 پایان بخش دوم  ..... ادامه دارد


* صاحب امتیاز و مدیر مسئول "خبردنا "


غیر قابل انتشار: ۰
در انتظار بررسی: ۰
انتشار یافته: ۲
بخشئ
|
Iran, Islamic Republic of
|
۱۹:۱۵ - ۱۳۹۵/۰۹/۲۰
0
0
واقعا جالبه
ناشناس
|
Iran, Islamic Republic of
|
۲۳:۴۵ - ۱۳۹۶/۱۲/۱۹
0
0
خدا رحمت کند ایت الله ملک حسینی ..مرد اعتدال بود
نام:
ایمیل:
* نظر: