به روز شده در: ۰۹ بهمن ۱۴۰۰ - ۱۳:۲۷
کد خبر: ۵۱۳۵۵
|
تاریخ انتشار: ۰۳ آبان ۱۴۰۰ - ۱۴:۲۱
اختصاصی " خبردنا " :
از او خواستم تا با مادرش صحبت کنم . با آفرین خانم صحبت کردم . زبان فارسی را فراموش کرده بود و فقط اطلاعات ناقصی داشت که به من داد . گفت خانواده ام 32 سال پیش در" یاسوج "یا "گچساران " زندگی می کردند و الان فقط اسامی پدر ، مادر ، برادران ، خواهران ،عمویم و دایی ام را می دانم که نمی دانند زنده هستند یا نه و هرچه تلاش کرده ایم نتوانستیم آنها را پیدا کنیم .

خبردنا : روزنامه نگار عراقی تلاشهای چندین ساله اش را برای رسیدن دو خانم کهگیلویه و بویراحمدی به خانواده هایشان را را تشریح کرد .

" حسن ماهر " در گفت و شنود اختصاصی با " خبردنا " از تهران گفت : روزنامه نگار روزنامه " کرکوک " عراق هستم که خانم شیرازی – ایرانی دارم و همواره به ایرانی ها عشق ورزیده و محبت های دولت ایران به کردهای عراق را هرگز فراموش نمی کنم .

وی درباره ازدواج خودش با دختر ایرانی و نحوه آشنایی افزود : من در سوئیس زندگی می کردم و از طریق آنها با خانم " صیادی " همسرم که اصالتا " شیرازی " است و خانواده اش در سوئیس و آمریکا زندگی می کنند آشنا شدم و 9 سال است که با هم زندگی خوبی داریم .

این روزنامه نگار عراقی نحوه ورودش به ماجرای پیدا کردن خانواده دو خانم کهگیلویه و بویراحمدی ساکن کردستان عراق را اینگونه توضیح داد که :

مدتی در منزل خاله ام در " اربیل " عراق مهمان بودم . در طی این مدت با همسایه های خاله ام رفت و آمد داشتیم تا اینکه روزی مهمان " مینا خانم " یکی از همسایه های خاله ام بودیم . " مینا خانم " از اینکه همسرم کجایی است و چگونه آشنا شدید از من پرسید که وقتی متوجه شد همسرم ایرانی و شیرازی است به من گفت : مادر من هم ایرانی است ولی خانواده اش را 32 سال است که گم کرده و هرچه تلاش می کنیم تا آنها را پیدا کنیم موفق نمی شویم . من در آن مهمانی به آنها قول دادم خانواده "آفرین خانم" مادر مینا خانم را پیدا کنم .

از او خواستم تا با مادرش صحبت کنم . با آفرین خانم صحبت کردم . زبان فارسی را فراموش کرده بود و فقط اطلاعات ناقصی داشت که به من داد . گفت خانواده ام 32 سال پیش در" یاسوج "یا "گچساران " زندگی می کردند و الان فقط اسامی پدر ، مادر ، برادران ، خواهران ،عمویم و دایی ام را می دانم که نمی دانند زنده هستند یا نه و هرچه تلاش کرده ایم نتوانستیم آنها را پیدا کنیم .

اسم پدرش " خوان ویس " ، برادرانش " قهرمان ، فردوس ، فرهنگ و محمد " ، عمویش " عیدی " و خواهرانش " گردآفرین ، جهان آفرین و کوکب خانم " و دایی اش " صفر " بود که آرایشگری می کرد و می گفت در گچساران 30 سال قبل کوره "گچ " داشته اند یا در آن کار می کردند .

زنگ زدم مشهد ، سنندج ، مریوان و خیلی جاهای دیگر که بتوانم سرنخی از خانواده "آفرین خانم "پیدا کنم اما نتوانستم تا اینکه یادم آمد دوستی داشتم در سوئیس . با "کاظمی " تماس گرفتم ، داستان را گفتم ، گفت خودم از سادات گچساران هستم و خوان ویس و بستگانش را می شناسم . شماره فردی به نام " حسین حافظی " را به من داد . با او تماس گرفتم باور نمی کرد و فکر می کردند داستان کلاهبرداری است .

بالاخره توانستم شماره خانواده "آفرین خانم" را بگیرم و با برادارنش صحبت کنم . هماهنگی لازم را برای تماس تصویری انجام دادم . اولین تماس تصویری "آفرین خانم " با خانواده اش در "گچساران " برقرار شد . "آفرین خانم " به محض دیدن خانواده اش شوکه و بیهوش شد . فورا او را به بیمارستان بردیم تا خوب شد و دوباره تماس برقرار کردیم .

در این تماس چند ساعته "آفرین خانم " با اعضای خانواده اش تصویری دیدار داشت و خاطرات دوران نوجوانی اش مرور شد . من هم ترجمه می کردم حرفهای رد و بدل شده میان او و خانواده اش را . شب خوبی شد و همه خوشحال بودیم که خانواده ای بعد از 32 سال دخترشان را دیده اند و "آفرین خانم " هم که سراز پا نمی شناخت .

در آن چند ساعت گفتگو من متوجه شدم که "آفرین خانم " و خانواده او از " زینب " دختر بزرگش اسمی نیاوردند که برایم جالب بود . بعد از قطع تماس از آفرین خانم پرسیدم که چرا شما از " زینب خانم " چیزی نگفتید که گفت او دختر من نیست . مادرش خانم دیگری است و او هم در ایران است .

گفتم مادرش را باید پیدا کنم . مشخصات را از زینب خانم گرفتم که گفت وقتی 6 ساله بوده بهمراه پدرش ، عادل برادرش و آفرین خانم از ایران خارج شده و از آن دوران فقط اسم : مادرم ، برادر ناتنی دیگرم و دایی ام در ذهنم هست .

برای پیدا کردن "آبی جان " مادر زینب خانم ، " خسرو " برادرش و دایی " بشیر " دایی او به برادران "آفرین خانم " متوسل شدم . خوشبختانه یکی از برادران "آفرین خانم " خسرو را می شناخت و به او اطلاع داد .

شماره ها را گرفتم و با خسرو تماس گرفتم و دوباره برنامه ریزی لازم برای دیدار تصویری زینب خانم با خانواده اش بعد از 32 سال دیشب انجام شد .

این روزنامه نگار نابینای عراقی که نعمت بینایی اش را در جنگ صدام علیه کردها از دست داده با تاکید براینکه ما باید قدردان محبت های ایرانی ها به کردها باشیم ادامه داد : اگر تلاشی کردم تا دو خانواده و طایفه ایرانی دخترانشان را پس از 32 سال در اربیل عراق پیدا کنند وظیفه خود می دانستم که باید به سهم یک کرد ،محبت ایرانی ها را جبران کنم . ریشه کردها و ایرانی ها بخصوص لرها یکی است .

"حسن ماهر " درباره شوهر "آفرین خانم " و پدر " زینب " گفت : او " آقا یاسین " از کردهای عراق بود که در اداره "محیط زیست " کار می کرد و نام خود را در ایران " حسن " انتخاب کرده بود که در منطقه "گچساران " و اطراف آن به نام " حسن کرد " معروف شده بود .

" حسن ماهر " از ادامه تلاشهایش برای گرفتن شناسنامه ایرانی برای " آفرین و زینب " گفت و ادامه داد : گویا " حسن کرد " با همکاری چند نفر در گچساران و یاسوج برای " عادل ، زینب و آفرین " گواهی فوت گرفته بود تا هیچ نشانه ای از آنها برای پیدا کردن شان و بازگشت به ایران نداشته باشند که تلاش می کنیم با همکاری مسئولان دادگاهی و ثبت و احوال این گواهی های کذب را ابطال و شناسنامه ایرانی برای این عزیزان بگیریم تا رفت و آمد آنها به وطن راحت تر انجام گیرد .

ثمره ازدواج " حسن کرد " و"آبی جان " ، " عادل و زینب " بود که در هنگام جدا شدن از آبی جان و عزیمت به عراق عادل 10 ساله و زینب 6 ساله بود .

" عادل " 22 ساله در جنگ آمریکا – عراق در سال 2011 به شهادت می رسد و " زینب " هم اکنون ازدواج کرده و صاحب یک دختر و پسر است که با شوهرش در مرکز استان " دهوک " کردستان " عراق زندگی خوبی دارند .

"آفرین " هم بهمراه فرزندانش در شهر " زاخو " از شهرهای مرزی استان " دهوک " زندگی می کنند . 

" زینب " در تماس تصویری با " مادر ، مادربزرگ و خسرو برادر ناتنی اش " خاطرات دوران کودکی اش در چرام را بازگو کرد .

شوهر " زینب " از خانواده خانمش برای سفر به عراق دعوت کرده ، " خسرو "برادر زینب در حال تهیه پاسپورت ، ویزا و مقدمات سفر خود ، مادر و برخی بستگان برای دیدار با خواهرش و خانواده او است .

پایان انتظار دیدار 32 ساله "زینب و آبی جان " هرچند شیرین است اما بورکراسی اداری سفر به عراق ممکن است این شیرینی را با تاخیر همراه سازد که می طلبد مسئولان استان و سفارت ایران در عراق و سفارت عراق در ایران به فوریت در این مسیر همراهی های لازم را انجام داده تا دختر و مادری لذت کنار هم بودن را پس از 32 سال بچشند .

بدون شک قهرمانی واقعی داستان پایان یک عمر چشم انتظاری دو خانواده و طایفه از کهگیلویه و بویراحمد برای پیدا کردن دخترانشان در اربیل عراق " حسن ماهر " روزنامه نگار عراقی است که علی رغم نداشتن نعمت بینایی اما با سخت کوشی و تلاش شبانه روزی به همراه خانم " صیادی " همسر شیرازی اش توانست شادی را به این خانواده ها هدیه بدهد . قدردان زحمات این عزیزان باید باشیم و مراسم شایسته ای برای تقدیر از آنها تدارک دیده شود .

 

داستان خواندنی پایان 32 سال انتظار دو خانم کهگیلویه و بویراحمدی ساکن کردستان عراق /  سلام دوباره

داستان خواندنی پایان 32 سال انتظار دو خانم کهگیلویه و بویراحمدی ساکن کردستان عراق /  سلام دوباره

 

داستان خواندنی پایان 32 سال انتظار دو خانم کهگیلویه و بویراحمدی ساکن کردستان عراق /  سلام دوباره

شهید عادل 

داستان خواندنی پایان 32 سال انتظار دو خانم کهگیلویه و بویراحمدی ساکن کردستان عراق /  سلام دوباره

زینب و شوهرش در کردستان عراق 

 

انتشار یافته: ۳
در انتظار بررسی: ۰
غیر قابل انتشار: ۰
دیدار
|
Iran, Islamic Republic of
|
۲۰:۱۰ - ۱۴۰۰/۰۸/۰۳
0
0
اخ چه خبری واقعا نگران کننده بود
روح اله جلیلی
|
Iran, Islamic Republic of
|
۲۱:۴۶ - ۱۴۰۰/۰۸/۰۳
0
1
درودبرروزنامه نگارعراقی.ک شادی رابه این دوتاخانواده برگرداند.شبیه داستان یوسف بود
ناشناس
|
Iran, Islamic Republic of
|
۰۸:۵۱ - ۱۴۰۰/۰۸/۰۴
0
0
جالب بود ولی معلوم نشد که چطور از ایران خارج شده بودند(برای چی)
مدیر پایگاه در متن گفته شده که " حسن کرد " چون عراقی بوده و قصد داشت کنار بستگانش در کردستان عراق زندگی کنه از ایران به کردستان عراق رفت
نام:
ایمیل:
* نظر: